انتخاب تاریخ:   /  /   
ویژه‌نامه سرداران دیار کرمان برلیان نت تعرفه
کد خبر: ۲۸۷۹۲۲ | تاریخ : ۱۳۹۹/۲/۲۱ - شماره: 720

ادامه‌ زندگي؛ ادامه‌ مرگ

رضا فکری داستان‌نویس

خوانش داستان «ديباجي جنوبي، خانه‌ شماره‌ 9»، نوشته‌ سميه مهرگان

ادامه‌ زندگي؛ ادامه‌ مرگ

در واقعيت زندگي و در عينيت ماجراها گاه تنش‌هايي وجود دارند که مي‌توانند روان آدمي را از مسير خارج کنند، به شکلي که ذهنيت محض بر او چيره شود. انسانِ درگير رويا در جايي بيرون از مرزهاي عيني زندگي مي‌کند و چه بسا که مبنا هم براي او همين فضاهاي برساخته‌ ذهني باشد، چراکه ذهنِ پرکار و حمايتگر انسان در هر شرايطي در پي خلق فضايي است که تجلي امنيت باشد؛ امنيتي که اگر به‌طور طبيعي و در زندگي عادي حاصل نشود، به مدد ذهن، بازسازي مي‌شود. داستان «ديباجي جنوبي، خانه‌ شماره‌ 9» نيز در چنين وضعيتي و در فضايي خواب‌گونه و سوررئال روايت مي‌شود و به‌شکل خاطره‌اي محو از پدر و مادر و خانه‌اي ازدست‌رفته و در مجاورت سمبل‌هاي تکرارشونده و درهم‌تنيده‌ پستوي ذهن آدمي، به مخاطب عرضه مي‌شود. خاطره‌هاي گنگي که از لايه‌هاي پنهان و پس‌رانده‌شده‌ ناخودآگاهِ ذهن مي‌گذرند و در سطح خودآگاهِ ترس‌خورده و متزلزل و در ميانه‌ واقعيت و خيال، دست‌وپا مي‌زنند. اضطراب‌هايي که گاه به شکل کلاغ‌هايي مُرده خود را نشان مي‌دهند و گاه به صورت بادهايي ظاهر مي‌شوند که آبستن ترس و نوميدي‌اند. بادهايي که از هزاران کيلومتر آن‌طرف‌تر مي‌آيند و موهاي مادر و گهواره‌ طفل را همزمان پريشان مي‌کنند.

در اين ميان، اگرچه تروماي لحظه‌ تولد و هيجانات محيطِ آلوده به اضطراب، زخم‌هاي عميقي ايجاد کرده، اما مادري هم هست که نقش والدي حمايت‌گر را بازي کند. کسي که در زمانه‌اي که بوي اجساد کلاغ‌هاي مرده و بوي باروت و بوي مرگ همه‌جا را فراگرفته، ناجي بي‌چون‌وچراي زندگي است. مادري که مي‌تواند بوي پدرانگي را هم به لباس‌ها و هم به وجود پدر هديه کند. شخصيت پارادوکسيکالي که با اشتياق و هوسِ توت‌فرنگي، جسد کلاغ‌هاي نوک‌سرخ را سر صبر و حوصله مي‌شمارد و در دامن مي‌ريزد و آنها را در باغچه‌ خانه دفن مي‌کند و از طرفي هم مسئول زندگي‌بخشيدن به انسان‌هايي است که آينده را مي‌سازند. شايد شخصيت اصلي داستان، همين مادر راوي باشد؛ مادري که نه‌تنها در معناي واقعي و غيراستعاري، زندگي‌آفرين است، بلکه در داستان نيز قابله‌ تواناي دِه است و کودکان بسياري همچون سارا، مهناز، مرجان و ديگران را به دنيا آورده؛ کودکاني که مي‌خواسته‌اند دنيا را ببينند. مادري که در جنوب ايران و در جوار نخل‌ها زندگي مي‌کند و به مدد خيال و رويا، مسيري هزار کيلومتري را تا تهران مي‌آيد و برمي‌گردد، تا دختري را که «مي‌خواهد دنيا را ببيند»، به دنيا بياورد؛ هرچند که ظاهرا دوره‌ عجيبي را براي اين ديدار انتخاب کرده است. دوره‌اي که در آن نه زمان، سرِ آرامش دارد و نه مکان آماده‌ پذيرفتن مهماني تازه است. مادر در روياهايش سفر مي‌کند تا خانه‌ شماره‌ 9 خيابان ديباجي جنوبي، تا «سميه‌»اي را به دنيا بياورد که قرار است محل تولدش پناهگاهي در اوج موشک‌باران و جنگ باشد و تاريخ تولدش دهه‌ شصتي مملو از صداي ناله و آژير خطر و موج اضطراب و ترس و نااميدي.

داستان پر از تمثيل‌ها و نمادها و استعاره‌هاي تودرتو و گاه ضد‌ونقيض است؛ بخش اعظم داستان در دهي روايت مي‌شود که به عادت معمول بايد محل سکون و آرامش و سرزندگي باشد، اما روزي از روزهاي جنگ ايران و عراق، پُر مي‌شود از اجساد کلاغ‌هاي مرده‌اي که بوي‌شان تا ابد در ذهن آدم‌ها مي‌ماند. مادر با يک کلاغ مرده به اتاقي بازمي‌گردد که در آن پسرک نوزادش (که همان راوي داستان است)، در گهواره‌اش مرده. گويي مادري که آن‌قدر زنده است که روي لب‌هايش توت‌فرنگي سبز مي‌شود و سرخي ميوه‌ها و رنگ لب‌هايش درهم مي‌آميزند، مرگ و نيستي را بر سر گهواره‌ پسرش هديه برده است. کلاغ‌هاي مرده پاي درخت نخل توي حياط خاک مي‌شوند. نخل‌هايي که نمادي هستند از حال‌وهواي روزهاي جنگ در جنوب ايران، اما به‌نظر مي‌رسد که در اينجا کارکرد نمادين ديگري نيز دارند؛ آنها سمبل زيستن و زندگي هستند. چراکه با ورود مادر به خانه، نخلي کاشته‌اند و با آمدن کودک (راوي) هم نخلي ديگر. و حالا اين اجساد کلاغ‌هاي مرده هستند که بايد سمبل‌هاي زندگي و زنده‌بودن را تغذيه کنند. در اين ميان نقش تمثيلي و پررنگ اعداد را نيز نبايد ناديده گرفت: اينکه مادر هزار‌وسيصدونودودو کلاغ جمع کرده، پدرِ از جنگ برگشته دو کلاغ مرده در دست دارد، کودک بعد از هفتادوهشت يا هشتادوهفت‌بار پلک‌زدنِ مادر به دنيا مي‌آيد و بسياري از موارد ديگر که مي‌توانند دلالت‌مند باشند.

ماجراهاي داستان «ديباجي جنوبي، خانه‌ شماره‌ 9» نوشته سميه مهرگان، در زمان‌ها و مکان‌هاي گوناگون سير مي‌کنند و خط داستاني مشخصي براي مخاطب بر جاي نمي‌گذارند. داستان شامل تصويرهايي است که بناست حسي را به مخاطب منتقل کنند. حسي تاريخي و جمعي و متعلق به همه‌ نسل‌هايي که در کودکي يک‌بار مرده‌اند و حياط خانه‌شان پر از اجساد کلاغ‌هاست؛ همه‌ مهنازها و ساراها و مرجان‌ها و همه‌ ديگران.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد