انتخاب تاریخ:   /  /   
ویژه‌نامه سرداران دیار کرمان برلیان نت تعرفه
کد خبر: ۲۸۱۲۲۸ | تاریخ : ۱۳۹۸/۱۱/۱ - شماره: 645

عشق در اشکال مختلف می‌تواند به کتاب قدرت بدهد

مریم‌ طباطباییها مترجم

گروه ادبيات و کتاب: مگي اوفارل (1972-ايرلند شمالي) با نخستين رمانش «پس از آنکه تو رفتي» که در سال 2000 منتشر شد توانست تحسين‌هاي بين‌المللي را دريافت کند. اين نويسنده ايرلندي-بريتانيايي با پنجمين رمانش که در سال 2010 منتشر شد توانست جايگاه خود را به‌عنوان يک نويسنده تثبيت کند: «دستي که اول‌بار دستم را گرفت». اين رمان کتاب سال کاستا را از آن خود کرد. رمان «دستي که اول‌بار دستم را گفت» با ترجمه ماهرخ نصري و از سوي نشر خورشيدآفرين منتشر شده است. «غيب‌شدن اِزمي لنوکس» کتاب چهارم اوفارل است که در سال 2007 منتشر شد و ترجمه فارسي آن توسط فريبا ارجمند و از سوي نشر همان منتشر شده است. آنچه مي‌خوانيد برگزيده گفت‌وگو با مگي اوفارل است که او در آن درباره کتاب‌هاي «دستي که اول‌بار دستم را گرفت» و «غيب‌شدن اِزمي لنوکس» و اينکه اصلا چطور نويسنده شد و سبک نوشتنش چيست، صحبت مي‌کند.

نوشتن يکي از آرزوهاي کودکيتان بوده؟

بله همينطور بوده، و نمي‌توانم زندگي را بدون داشتن چنين آرزويي به ياد بياورم.

چطور شد که شروع به نوشتن کرديد؟

خاطره‌اي شفاف و واضح از چالشم با يک داستان از چهار يا پنج سالگي‌ام دارم. از مادرم خواستم تا اين داستان را برايم بنويسد و جواب او تاثير عظيمي روي من گذاشت. گفت: اگر من بنويسمش مي‌شود داستان من نه مال تو. اين جوابي زيرکانه به سوال من بود. فکر مي‌کنم همين موضوع باعث شد تا بيشتر تلاش کنم. تا نُه سالگي خاطراتم را و بعد هم داستان‌هايي از دوران نوجواني‌ام مي‌نوشتم. در دوران دانشگاه و بعد هم در اوايل بيست سالگي به شعر کلاسيک علاقه‌مند شدم، در جو شاپکوت (شاعر بريتانيايي) و ميشائيل دوناگي (شاعر آمريکايي) آموخته بودم. اين دو نفر تاثير عظيمي بر نوشته‌هاي من داشتند. من را وادار کردند تا بفهمم که هر کلمه‌اي بايد وزن خودش را داشته باشد. بيست‌وچهارساله بودم که شروع کردم به نوشتن آن چيزي که بعدا تبديل شد به اولين رمانم.

از چه چيز نويسندگي بيش از همه لذت مي‌بري؟

من تنهايي و رازداري آن را خيلي دوست دارم و البته نوشتن برايم هميشه راه فراري بوده است.

کدام يک از نويسنده‌ها مورد تحسين ‌شما هستند؟

از آنهايي که در قيد حيات نيستند: شارلوت برونته، رابرت لوئيس استيونسون، جُرج اليوت، اديت وارتون، لئو تولستوي، آنتوني برجس، شارلوت پرکينز گيلمن، مولي کين، جيمز هوگ، آنجلا کارتر، ويرجينا وولف. و از آنهايي که در قيد حيات هستند: مارگارت اتوود، فيليپ راث، جي. ام کوتسي، ميشائيل رابرتز، الي اسميت، کيت اتکينسون، ديويد ميشل، کلوم مک‌کان، پيتر کري، ژانت وينترسون و ويليام بويد.

کدام نويسندگان بيشترين تاثير را روي نوشته‌هاي شما گذاشتند؟

اين پرسش سختي است. خيلي از آنها تاثير زيادي روي من گذاشتند. ساده‌ترين جوابي که مي‌توانم بدهم، شارلوت برونته، شارلوت پرکينز گيلمن و آلبر کامو هستند. من در سال‌هاي نوجواني‌ام خيلي از کارهاي آنها را مي‌خواندم؛ درواقع آن چيزي که مي‌خوانيد در تمام زندگي بر روي شما تاثير خواهد گذاشت. در مورد من مثلا کتاب «جين اير»، «کاغذديواري زرد» و کتاب «بيگانه بسيار» تاثيرگذار بود. آنها نگاه من به دنيا و مفهوم آنچه داستان مي‌تواند تغيير بدهد را عوض کردند. اين روزها بيشتر محو کارهاي مارگارت اتوود، ويرجينيا وولف، تولستوي، اديت وارتون و آنجلا کارتر هستم. اگر از کتابي خوشم بيايد بايد بارها آن را بخوانم و فکر مي‌کنم با هر بار خواندن چيز متفاوتي پيدا مي‌کنيد. اينها کتاب‌هايي هستند که من مطالعه مي‌کنم. در چند ماه گذشته روي کتاب «خانم دَلووي» متمرکز بوده‌ام، در تلاشم تا نثر و ساختارش را کشف کنم، و همه اينها تلاشي براي اين است که بفهمم خانم وولف چه کرده است. البته اين کار از بس شاخص و درخشان است، فهم آن تقريبا غيرممکن است.

آخرين کتاب خوبي که خوانديد چه بوده؟

به‌تازگي خواندن کتاب مارگارت اتوود به نام «پنلوپياد» را که تفسيري است از افسانه اديسه، تمام کردم. خيلي دوستش داشتم چون هميشه در اين کتاب «پنلوپياد» در مورد خيانت و غيبت‌هاي طولاني مدت شوهرش صبوري مي‌کرد.

تجربيات زندگي شما تا چه اندازه در نويسندگي کمکتان کرده؟

من از زندگي‌ام مستقيما در داستان‌هايم استفاده نمي‌کنم. من هيچ‌وقت نخواستم که يک زندگينامه بنويسم، بلکه هميشه دوست داشتم يک جايگزين براي زندگي‌ام داشته باشم، نه تقليد و تکرار آن را. اما خب به ناچار عناصري از زندگي وجود دارد که در داستان‌هايم هم وارد شده است. من فکر مي‌کنم تمام داستان‌ها وصله‌اي است از آن چيزهايي که در زندگي ساخته‌ايد، چيزهايي که به عاريه گرفته‌ايد يا يک جايي آنها را خوانده‌ايد و چيزهايي که در زندگي معنا کرده‌ايد.

آيا معمولا قبل از شروع نوشتن کتاب مي‌دانيد که آن را چطور به پايان برسانيد؟

نه، ابدا و اين خودش بخشي از لذت من است. کنار ميزم نقل قولي از پيکاسو را دارم که مي‌گويد: اگر دقيقا مي‌دانيد چه کاري را مي‌خواهيد به اتمام برسانيد، پس چه چيزي باقي مي‌ماند که بخواهيد روي آن کار کنيد. راستش من نمي‌توانم چيزي بدتر از برنامه‌ريزي براي پايان کتاب تصور کنم و دو يا سه سال روي اين برنامه وقت صرف کنم. من از ايده‌ها براي تغيير کتاب در حين نوشتن لذت مي‌برم. گاهي وقت‌ها کتاب را از اول شروع مي‌کنم و گاهي از وسط آن هم بدون اينکه هيچ‌ايده‌اي در مورد پايانش داشته باشم. و اگر تصويري براي پايان کتاب داشته باشم معمولا هميشه اين تصوير تا به آخر رسيدن کتاب تغيير خواهد کرد.

در «غيب‌شدن ازمي لنوکس» که چهارمين رمانتان است، چه چيزي الهام‌بخشتان بود؟

اين رماني بود که مدتها مي‌خواستم آن را بنويسم. پانزده سال پيش در مورد زن بي‌پناهي مي‌خواستم بنويسم که در طول زندگي در پناهگاهي زندگي مي‌کرد. سعي داشتم اين کتاب را به‌عنوان اولين رمانم بنويسم. اما نشد و به جاي آن ذهنم را رها کردم تا بتوانم بنويسم. اينها همه مال دهه نود بود. همان زماني که بر اساس قانون تاچر بيمارستان‌هاي رواني تعطيل شدند و بيماران از آن بيرون رانده شدند. آن زمان داستان‌هاي زيادي در مورد مردم سر زبان‌ها بود، به‌ويژه در مورد زنان. مثل داستان زني به نام ازمي که رهايش کرده بودند و مورد خشونت واقع شده بود. يکي از دوستانم در مورد پسرعموي مادربزرگش مي‌گفت که در يک تيمارستان از دنيا رفت آن‌هم تنها به خاطر اينکه داشت از دست يکي از کارمندان آنجا فرار مي‌کرد. اين يافته‌ها بسيار وحشتناک بودند. من هميشه به اين ايده‌هاي مشابهي که براي زنان اتفاق مي‌افتاد علاقه‌مند بودم. زناني سازش‌ناپذير، غيرمتعارف و آنهايي که از پذيرفتن قوانين اجتماعي سر باز مي‌زدند؛ که در دهه‌هاي مختلف تاريخي زندگي مي‌کردند. قرن‌ها پيش يک چنين زن‌هايي ممکن بود که به‌عنوان جادوگر شناخته شوند، اما از حدود شصت سال پيش تاکنون آنها را تنها مجنون مي‌نامند.

اين رمان چطور با رمان‌هاي قبلي فرق دارد؟

براي من از جهات زيادي خيلي متفاوت است. از آن دسته رمان‌هايي است در دسته‌بندي تاريخي قرار مي‌گيرد چون در بين سال‌هاي 1930 در هند و ادينبورو اتفاق مي‌افتد. به‌نظرم اين کتاب محکم‌تر از کتاب‌هاي ديگر است: تنها سه کاراکتر اصلي دارد، آن‌هم درحالي که ديگران بدشان نمي‌آيد حضور پررنگ‌تري در آن داشته باشند. من براي اين کار تحقيقات زيادي در مورد شيوه‌هاي روانپزشکي، نهادها و جامعه و زندگي در دهه 1930 انجام دادم.

چه باعث شد که بخواهيد رمان بعديتان يعني «دستي که اول‌بار دستم را گرفت» بنويسيد؟

چندسال پيش، در نمايشگاهي از عکس‌هاي جان ديکين در گالري ملي پرتره در لندن شرکت کردم. خيلي از آن عکس‌ها پرتره‌هايي از مردم سوهو در دهه 50 بودند. پرتره‌هايي از هنرمندان، نويسندگان، بازيگران و نوازندگان. سوهو يکي از نواحي لندن است که افراد مشهور زيادي در زمينه‌هاي مختلف دارد، اما من اين را نمي‌دانستم. کمي بعد از جنگ جهاني دوم اينجا به يک مرکز جنبش هنري تبديل شد. دنياي غيرمتعارف و زيرزميني‌اي که در مدت خيلي کوتاهي در آنجا پا گرفت مرا اسير خود کرد. من هم شروع کردم به خلق داستاني در مورد دختري به نام لکسي که از يک خانه بسيار معمولي به آنجا مي‌آيد و براي خودش به‌عنوان يک روزنامه‌نگار شروع به کار مي‌کند.

دو داستان در اين رمان در جريان است، اينطور نيست؟

داستان ديگر در عصر حاضر نوشته شده که در مورد الينا نقاش جوان فنلاندي است که به‌تازگي صاحب فرزند اولش شده است. به همراه الينا علاقه‌مند به نوشتن در مورد مادري شدم که به‌تازگي چنين تجربه‌اي را از سر مي‌گذراند. داستانِ هفته‌هاي اول را که همراه با شوک است و خامي و احساسات متناقض و البته احساس فرسودگي. راستش اين موضوع چيزي است که در کتاب‌هاي غيرداستاني زياد به آن پرداخته شده است، اما من خودم در کتاب‌هاي داستان در مورد آن کمتر خوانده‌ام و کمتر ديدم که در کتاب‌هاي غيرداستاني به آن پرداخته شود. بخش اعظم اين رمان در مورد انسان‌هايي است که زندگيشان خيلي سريع تغيير مي‌کند. تصميمي، جلسه‌اي يا شانسي رخ مي‌دهد و ناگهان زندگيتان وارد يک دوره جديد مي‌شود. داشتن فرزند اول يکي از همان زمان‌ها است. به محض اينکه اولين علائم وجوديشان نمايان مي‌شود، زندگي قبلي از بين رفته و وجود جديدي آغاز مي‌شود.

چرا تصميم گرفتيد اين رمان را به دو بازه زماني تقسيم کنيد؟

ايده اين دو زن را که با پنجاه سال تفاوت در يک شهر زندگي مي‌کنند دوست داشتم. لکسي و الينا هيچ‌آگاهي از وجود همديگر ندارند اما هميشه پژواک صداي همديگر را مي‌شنوند. و خب همانطور که پيدا است آنها از جهات ديگري که اصلا انتظارش را نداشته‌اند به هم پيوند خورده‌اند.

همانطور که مادربودن در زندگي بسيار غيرمنتظره است، در اين کتاب عشق زيادي هم ديده مي‌شود، اينطور نيست؟

عشق در اشکال مختلف مي‌تواند به کتاب قدرت بدهد. عشق‌هاي خانوادگي، افلاطوني و عاشقانه‌هاي معمولي. مردهاي مختلفي به زندگي لکسي آمدند و رفتند. فليکس، گزارشگر خبري مشهور تلويزيون و رابرت که زندگينامه‌نويس جدي است. اما عشق بزرگ زندگي او مردي به نام اينس کنت است، مردي که در لندن زندگي مي‌کند و او را زير بال‌وپر خود مي‌گيرد و اولين کار را به‌عنوان روزنامه‌نگار به لکسي مي‌دهد. شما بچگي‌هايتان را با جزئيات به ياد مي‌آوريد. چيزهايي که من قبلا حتي به‌صورت اتفاقي هم در ذهن مرور نمي‌کردم. و همه اينها من را متعجب مي‌کرد که چطور مي‌شد اگر تمام خاطره‌ها و آدم‌هايي که فراموش شده‌اند دوباره در ذهن جان بگيرند و زنده شوند. اگر در زندگي خودتان همچين چيزي اتفاق بيفتد چه مي‌شود؟

براي نوشتن اين کتاب تحقيقات زيادي کرديد؟

راستش دهه‌هاي 50 و 60 خيلي دور نيستند و مستندهاي خوبي در مورد هنر، فيلم و عکاسي در اين زمان‌ها موجود است. من کتاب‌هاي تاريخي مي‌خوانم اما مطمئنم که هميشه در رمان‌هاي معاصر غرق مي‌شوم. راستش با خواندن متون قديمي از طرز صحبت مردم شگفت‌زده مي‌شويد؛ خيلي با انگليسي صحبت‌کردن مردم امروز لندن فرق مي‌کند. آهنگ‌ها و واژگان کاملا فرق کرده‌اند. من کتاب‌هاي آيريس مرداک، ميوريل اسپارک، جين ريس، مارگارت درابل و مارگارت فورستر را مي‌خوانم. رمان‌ها هميشه جزئيات ريز و درشتي را به تو نشان مي‌دهند که حتي مطمئن نيستي به آنها نياز داري يا نه، مثلا يک جايي که يک نفر در سال 1957 يک جوراب آبي‌رنگ طاووسي مي‌خرد. گرچه به‌نظر من بايد تمام تحقيقات را با وسواس انجام بدهيد. به‌نظر من جمع‌کردن تمام اين جزئيات بايد با وسواسي خاص انجام شوند تا بتوان در نوشتن از تمامشان استفاده کرد. حتي گاهي وقت‌ها خودتان را در حال نوشتن جملات عجيبي مي‌بينيد. مثلا داريد در مورد تلفني مي‌نويسيد که از در سال 1907 از ماده‌اي که يک شيميدان بلژيکي کشف کرده است مي‌نويسيد.... اينجا دقيقا همان جايي است که بايد دست نگه داريد، برويد و در مورد اين ماده پلاستيکي تحقيق کنيد و بدانيد. بيشتر تحقيقاتي که در نوشتن انجام مي‌دهيد به شما اعتمادبه‌نفس مي‌دهد و البته بدنه‌اي محکم براي داستانتان مي‌سازد.

لندن به‌عنوان يک شهر حضور پررنگي در نوشته‌هاي شما دارد، آيا اين عامدانه است؟

راستش من احساس مي‌کردم لندن، در کنار الينا و لکسي، سومين کاراکتر اين رمان است. البته رمان را وقتي نوشتم که از لندن دور بودم، بنابراين بايد صادقانه بگويم که داشتم شهري را که مدت‌ها از آن دور بودم بازسازي مي‌کردم.

زندگي شما تا چه اندازه در داستان‌هايتان نقش ايفا مي‌کند؟

من زندگينامه نمي‌نويسم. داستان برايم مفري است تا بتوانم خيلي چيزها را جايگزين زندگي کنم و با آن زندگي‌ام را در صفحاتش بازآفريني کنم. عناصري در زندگي من وجود دارد که در داستان‌هايم شفاف‌سازي مي‌شود. اين عناصر بارها و بارها بازسازي مي‌شوند، دوباره طراحي مي‌شوند و اين موضوع تا جايي پيش مي‌رود که ديگر نه من و نه شخصيت‌هاي ديگر قابل شناسايي در آن نيستيم. لکسي و الينا هر دو در دوران بزرگسالي به لندن مي‌رسند درست مثل من، و لکسي يک روزنامه‌نگار مي‌شود، باز هم درست مثل من. البته صفحه‌هايي در مورد مادري هست که نمي‌توانم بدون اينکه مادر باشم آنها را بنويسم.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد