انتخاب تاریخ:   /  /   
ویژه‌نامه سرداران دیار کرمان برلیان نت
کد خبر: ۲۷۵۶۰۲ | تاریخ : ۱۳۹۸/۸/۱۹ - شماره: 583

مولانا؛ فراتررفتن از مرزهای محدود زندگی روزمره است

محمدصادق رئیسی شاعر و مترجم / گروه ادبیات و کتاب: آنهایی که کتاب سترگ «فرهنگ ادبیات فارسی» را دیده یا خوانده‌ یا در کتابخانه‌شان دارند، با نام محمد شریفی (۱۳۴۵-تهران) آشنا هستند. اثری سترگ که در زمان انتشارش، چهره‌های برجسته‌ای در ستایش آن سخن گفتند: محمدعلی سپانلو، محمد محمدعلی و ابراهیم یونسی. یک دهه از انتشار آن کتاب می‌گذرد و هنوز این کتاب ۱۶۰۰ صفحه‌ای بازنشر می‌شود. «نردبان آسمان» که عنوان فرعی «گزارش کامل مثنوی به نثر» را با خود دارد، کتاب سترگ دیگری است آنطور که محمد شریفی می‌گوید یک دهه صرف نگارش آن کرده. این کتاب نیز مورد ستایش چهره‌های برجسته ادبی از جمله بهاالدین خرمشاهی و توفیق سبحانی و محمد سرورمولایی قرار گرفته. آنچه می‌خوانید گفت‌وگوی «آرمان ملی» با محمد شریفی درباره «نردبان آسمان» است که در دو جلد و ۲۴۰۰ صفحه و با ویراستاری محمدرضا جعفری از سوی نشر نو منتشر شده است.

پس از تجربه کار سترگ «فرهنگ ادبيات فارسي» که حالا پس از سال‌ها جايگاه ويژه‌اي در ادبيات معاصر دارد، دست به کار سترگ ديگري زده‌ايد که از هم‌اکنون مي‌توان گفت جايگاه ويژه خود را بازيافته است. از تجربه اينها بگوييد؟ از حال خوب نوشتن از ادبيات و مولانا.

پيشاني‌نوشت «فرهنگ ادبيات فارسي» اين جمله فلوبر است که «يکي از راه‌هاي تحمل زندگي غرق‌شدن در ادبيات است.» اين جمله وصف‌الحال خودم است. هر کاري که کرده‌ام با همين نيت و با همين هدف بوده است. در تمام مدتي که مشغول اين کارها بوده‌ام هرروز با هيجان بيدار شده‌ام تا هرچه زودتر به سراغ کاري بروم که عاشقانه دوستش داشته‌ام. کاري که يک عمر همراهم بوده و هرلحظه به من دليلي براي ادامه زندگي داده است.

انگيزه نگارش «نردبان آسمان» از کجا شروع شد؟ آيا در درک و دريافت مولانا، خلايي احساس مي‌کرديد؟

دليل شروع اين کار اين بود که هميشه دلم مي‌خواست مثنوي را به دقت از ابتدا تا انتها بخوانم و چون به تجربه دريافته‌ام که در موقع خواندن معمولا نمي‌توان دقت کافي در فهم مطلب به کار بُرد، تصميم گرفتم کاري روي اين متن انجام بدهم که ناگزير به‌دقت در فهم مطلب بشوم. وقتي جوانب امر را سنجيدم احساس کردم جاي چنين کتابي براي دوستداران مثنوي خالي است. آثاري که به انگيزه به نثردرآوردن مثنوي پديد آمده بود عمدتا شامل قصه‌هاي مثنوي مي‌شد و دوبار هم که به‌صورت کامل انجام شده بود به‌کلي با آنچه من درنظر داشتم متفاوت بود. بنابراين بايد بگويم بله، جاي چنين کاري را خالي ديدم.

شرح کريم زماني تا حدودي جامع‌ترين شرحي است که موجود است. و تا به امروز بيش از پنجاه‌بار تجديد چاپ شده. اگر بخواهيد خودتان ويژگي «نردبان آسمان» را نسبت به کتاب‌هاي پيش از آن برشماريد، روي چه چيزهايي انگشت مي‌گذاريد؟

از نظر خودم مهم‌ترين ويژگي اين کار بازنمودن ربط و پيوند ميان ابيات و فصول مثنوي است. اينکه واحد معني را بيت نگرفته‌ايم، بلکه در نثر پاراگراف درنظر گرفته‌ايم و هرپاره معنايي را به‌صورتي منسجم در يک پاراگراف آورده‌ايم. شروح مثنوي و از جمله شرح جامع کريم زماني وظيفه ديگري را به انجام رسانده‌اند و کوشيده‌اند هر بيت را به‌صورتي مشروح تبيين و تفسير کنند و همين کار را هم کرده‌اند.

در ابتداي کتاب اشاره مي‌کنيد «اين کتاب گزارشي است از مثنوي به نثر و نه شرح آن» فکر مي‌کنيد ضرورت اين نوع کار در چيست؟ (چون در زمينه شاهنامه نيز، چنين اتفاقي افتاده. آيا نسل‌ امروز و نسل‌هاي بعد، از نظم بريده‌اند؟)

ترديدي نيست که خواندن شعر براي خواننده امروزي دشوارتر از نثر است. در قديم اينطور نبوده. شعر رسانه‌اي بسيار قدرتمند و شايع بوده و در وضعيتي که کتاب در دسترس همگان نبوده و طبيعتا خواندن و نوشتن هم عمومي نبوده، شعر را مي‌توانستند حفظ کنند و سينه‌به‌سينه نقل کنند. امروزه چنين نيست و خواندن نثر براي مردم ساده‌تر است. مضافا که وقتي ما شعر را به نثر درمي‌آوريم (به شرطي که شعر حاوي تعاليم و آموزه‌هايي باشد) ناگزيريم آن را براي خواننده روشن کنيم و اگر الفاظ و مفاهيمي درآمده که براي خواننده مفروض ما شناخته و آشنا نيست در ترجمه نقل به معني کنيم. همين کار سبب مي‌شود که ترجمه چنين اثري مستلزم فهم و بيان روشن باشد. ابهام و ايهامي که در شعر هنر محسوب مي‌شود در موقع به نثردرآوردن پذيرفتني نيست و بايد به فصاحت و روشني تبديل بشود.

مخاطب کتاب شما تا چه اندازه مي‌تواند مطمئن باشد که اساس گزارش با متن شعرها منطبق است و گسستي در گزارش پديد نيامده؟

ما کوشيده‌ايم که اين انطباق حتي‌الامکان و تاجايي‌که به سلاست و فصاحت نثر لطمه نخورد کامل باشد. هيچ‌بيتي را حذف نکرده‌ايم و حتي عموما تکرارهاي متن را هم آورده‌ايم. علاوه بر اين، بهترين شيوه خواندن اين کتاب مطالعه همزمان آن با مثنوي است. وقتي خواننده فراز‌به‌فراز و متن را همراه مثنوي بخواند متوجه مي‌شود که چيزي حذف نشده. حداکثر در معدودي موارد مفهوم برخي ابيات پس‌وپيش شده‌اند تا معني گوياتر شود.

گزارش شما چقدر به حضور فرديت شما پيوند دارد، به اين معنا که اگر يکبار ديگر اين کتاب را بنويسيد، گزارشي به همين سياق در خواهد آمد؟

يکي از ويژگي‌هاي پروژه‌هاي طولاني اين است که وقتي شما کار را به پايان مي‌رسانيد ديگر آن کسي نيستيد که آن را شروع کرده بود. مخصوصا اگر موضوع اين پروژه چيزي مانند مثنوي باشد. من بيش از ده سال قبل اين کار را شروع کردم و وقتي آن را به پايان بردم سال‌ها انس و اُلفت با مثنوي را پشت سر داشتم. به همين دليل بخش‌هاي ابتدايي کتاب را بازنويسي کردم و در ضمن ويرايش نيز کل کار تغييرات چشمگيري کرد. همين اتفاق درمورد ويراستار نيز افتاد و در هرنوبت ويرايش نکات تازه‌تري را مدنظر قرار داد و به کنترل و اصلاح آنها پرداخت. بنابراين پاسخ ساده پرسش شما اين است که مسلما اگر الان اين کار را انجام مي‌دادم با کار فعلي تفاوت داشت و اين کار را مي‌شد تا ابد ادامه داد و نتيجه‌هاي متفاوت گرفت. اما معيار من اين است وقتي کسان ديگري کتاب را مي‌خوانند و ايرادي در ارائه آن نمي‌بينند و مؤلف و ويراستار نيز اشکالي در کار نمي‌بينند که بتوان با کار بيشتر آن را برطرف کرد بايد کتاب را منتشر کرد و درمعرض قضاوت طيف بيشتري از خوانندگان گذاشت تا عيب و هنرش در مقياس گسترده‌تري معلوم شود.

در بسياري از گزارش‌ها، زبان به‌سمت نوعي «ادبيت» تمايل دارد، آيا اين را در تضاد با ساده‌سازي نمي‌توان تلقي کرد؟

از جهتي حق با شماست. ويراستار کتاب نيز همين نظر را داشت و حتي دفتر اول را به‌صورت آزمايشي به زباني ساده تغيير داد. اما من موافق اين کار نبودم و به همين دليل دفتر اول را به دو صورت (ساده و ادبي) در معرض نظرسنجي ده‌دوازده نفر از هر قشر (از استاد ادبيات گرفته تا کتابخوان معمولي که حرفه‌اش ادبيات نيست) قرار داديم و نتيجه اين بود که همگي به اتفاق نثر فعلي را ترجيح دادند و آن را مناسب‌تر با حال‌وهواي مثنوي تشخيص دادند. استدلال خود من هم اين بود که در مثنوي مفاهيم پيچيده کم نيست و چنين نثري در آن مواضع نمي‌تواند همچنان ساده باقي بماند و اساسا مخاطب ما در اين کتاب کسي است که کتابخوان و کم‌وبيش آشنا با ادبيات است و با خود مثنوي نيز به‌کلي بيگانه نيست. به‌عبارت ديگر اگر خواننده‌اي در درک و دريافت اين سطح از نثر مشکل داشته باشد با مفاهيم مطرح‌شده در کتاب به طريق اولي مشکل خواهد داشت. البته اگر بنا بود ما نيز همچون ديگراني که سراغ ترجمه مثنوي به نثر رفته‌اند فقط به داستان‌هاي مثنوي بپردازيم اين کار کاملا عملي بود؛ چون ساده‌ترين بخش‌هاي مثنوي بخش‌هاي داستاني آن است و اين بخش‌ها را مي‌توان حتي به نثر کودکانه برگرداند، اما اين کار در بخش‌هاي ديگر مثنوي عملي نيست.

در ادبيات جهان معمولا مرسوم است که شرح‌ها و گزارشات متعددي از متون کلاسيک با توجه به شرايط جامعه پديد مي‌آورند، آيا چنين همگامي‌هايي در ادبيات ما ديده مي‌شود؟

بي‌ترديد در ايران نيز کوشش‌هايي شده. من نمي‌دانم در قياس با ادبيات جهان ما چه جايگاهي در اين زمينه داريم ولي دست‌کم در سده اخير بازخواني‌ها و بازسازي‌هاي فراواني از آثار کلاسيک ادبيات فارسي صورت گرفته است. به‌نظرم صرف‌نظر از اينکه اين مقدار کارها کافي است يا نه، مساله مهم‌تر اين است که اين کارها تا چه اندازه با نياز زمانه سازگار است و چقدر براي امروزيان جذابيت دارد. اگر ما اثري را به‌صورتي غيرجذاب به مردم عرضه کنيم درواقع نقض غرض کرده‌ايم.

فارغ از اين، غربي‌ها آثار منثور و غيرمنثور خود را به حوزه‌هاي ديگر از جمله سينما، تئاتر، انيميشن و... تبديل کرده‌اند، اما در ادبيات فارسي با آن غناي ديرينه، هنوز به اين سمت‌ها متمايل نشده. به‌نظرتان همين وجه قصويت مثنوي، که شما در برگردان آن به نثر بر آن تاکيد کرده‌ايد، خود دليلي بر همين نگرش نيست که بايد با کمک مدياهاي ديگر، مولانا را عمومي‌تر کنيم؟

در تمام زمينه‌هايي که ذکر کرديد نمونه‌هايي ديده‌ام، اما مساله همان است که عرض کردم. هم در سينما و هم در تئاتر و هم در انيميشن کارهايي براساس شاهنامه يا قصه‌هاي عطار و از اين قبيل صورت گرفته است اما نمي‌دانم تا چه حد توان جذب مخاطب داشته‌اند و تا چه حد تاثيرگذار بوده‌اند. درواقع مي‌خواهم بگويم اتفاقا از آن دسته کساني نيستم که معتقدند که آثار کلاسيک را بايد به هر شکل و صورت در دسترس عموم قرار داد. شايد اين تا حدودي به پرسشي که در مورد زبان مثنوي هم کرديد ربط داشته باشد. به‌نظرم بايد اسباب آشنايي با آثار کلاسيک را بيشتر کرد و ابزارهايي براي کمک به فهم آنها فراهم کرد تا هرکس که نياز و علاقه‌اي در خود مي‌بيند به سمت اصل اثر برود. در همين گزارش مثنوي هم مطلوب‌ترين نتيجه براي من اين است که اين کتاب سبب مطالعه خود مثنوي و فهم بهتر آن شود.

فکر مي‌کنيد اگر مخاطب در اين کتاب دنبال نکته تازه‌اي باشد، آن نکته چيست؟

اگر مقصودتان نسبت به شروح قديم و جديد است بايد بگويم که در طول اين کار به موارد نه‌چندان اندک‌شماري برخوردم که توضيحات شرح‌هاي مثنوي قانع‌کننده نبود و بايد معني تازه‌اي اختيار مي‌کرديم که محتاج تحقيق بود. دوستاني هم در اين راه ياري‌ام دادند که سال‌ها تحقيق و تتبع در ادبيات داشتند. گاهي اوقات اين موارد واژه‌هايي بودند که درست فهميده نشده بودند. گاهي اوقات هم فهم برخي ابيات فقط با رجوع به پاره ديگري از مثنوي ميسر مي‌گرديد که ده‌ها و گاهي صدها بيت پيشتر و حتي بعضا بعدتر آمده. همه اينها در اين کتاب اعمال شده است. نکته تازه ديگر در «نردبان آسمان» اين است که بخش‌هاي داستاني را از بخش‌هاي غيرداستاني جدا کرده‌ايم و اين کار نيز به فهم بهتر مثنوي کمک مي‌کند.

پس از تجربه چندساله روي مولانا، براي نسل امروز و نسل‌هاي بعد، چه چيزهايي هنوز تازه است که آنها را ترغيب کند به خواندن مولانا؟

مولانا عارف است اما نه عارفي که صرفا به عرفان و تصوف پرداخته باشد. شما در آثار ساير عرفا معمولا با مباحث عرفاني و صوفيانه سروکار داريد اما در مثنوي چنين نيست. مولانا با زندگي سروکار دارد. شايد به‌جز سعدي هيچ‌شاعر ديگري نيست که اين همه ضرب‌المثل از کتاب او به زبان مردم راه پيدا کرده باشد. جامعيتي که در بحث‌هاي مولانا هست اصلا مختص عرفان نيست. مطلوب او انساني وارسته است. بنابر اين مادام که کساني دغدغه فراتررفتن از مرزهاي محدود زندگي روزمره را داشته باشند و بخواهند گامي در راه رشد و تعالي شخصيت خود بردارند نياز به مولانا برجاست. البته اين را هم درمورد جمله آخر شما بگويم که شهرت مولانا در جهان ـ جاهايي که چنين شهرتي وجود دارد ـ به‌خصوص در جهان انگليسي‌زبان بيشتر مبتني بر گزيده‌اي از غزليات اوست و نه مثنوي. شايد اگر همان کاري که با غزليات مولانا شده يعني انتخاب برخي غزليات درخشان و قابل ترجمه که براي فرهنگ غربي قابل هضم باشد با مثنوي هم صورت بگيرد اين وجه مولانا نيز شيوع بيشتري بيابد.

ارسال دیدگاه شما

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیر سیستم منتشر خواهند شد
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهند شد
  • پیام هایی که به غیر از زبان پارسی باشد منتشر نخواهند شد